تبليغاتX
دل یاقوتی
عشقولانه
سلام
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 13:21  توسط گلرخ  | 

اگر عشق گناه است

الهی

من سراپا گناهم....

هرکس تو زندگیش  نمی تواند  عاشق بشه....

عاشق نشده ای تا گشنگی  یا دت بره ....

عاشق نشده ای تا اشک هایت روی  گو نه هایت

سرازیر شود...

عاشقم پس چرا عاشق نباشم من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست

و عجل سرزده می اید راه فراری نیست

پس چرا عاشق نباشم  ؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 13:14  توسط چنور و پروین و ...  | 

تهی و خالی شدم از هر چه در چشمانت بیداد می کرد

بیاد دارم روزگاری را که در کوچه پس کوچه های دلت قدم

بر می داشتم رمانی که احساس می کردم در خلوت سرایت

مانند یک رویا ماندگارم و امروز سالها می گذرد که نگاه دریایی ات

را گم کرده ام و من مانند ماهی کوچکی دور از اب چه معصومانه

جان دادی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 12:53  توسط چنور و پروین و ...  | 

 

عشق آرزویی است زیبا و دست نیافتی

انسان هنگام جون دادن فقط به عشق فکر می کنه ... به آرزویی که

همیشه در دل داشته و به اون نرسیده ...... همون افسوس باعث جون

دادن میشه .

آیا تو عشق را فهمیدی ؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 12:52  توسط   | 

با تو

میخواهم تا اخر عمر خانه نشین خیال تو باشم.به یاد رفتنت مثل ابرها بغض کنم .

به نامه های ننوشته ات پاسخ بدم واز پشت پنجره به ارزوهایت سلام کنم .

می خواهم تا انتهای این جاده بی قرار تو باشم وتمام لحظه ها را به عشق دیدن

تو طی کنم .می خواهم با تو از حادثه ها عبور کنم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 12:47  توسط چنور و پروین و ...  | 

تقدیم به قشنگ ترین فصل زندگیم پدرم

تو به من امو ختی با عشق و زیستن را و به من یاد دادی محبت را .

دریا ی محبتم را نثار وجودت می کنم.تا شاید ذره ای از محبتهایت را سپاس گفته باشم.

من فانوس لحظه هایم را با تو رئشن کرده ام و دوست دارم با یاد تو

ان را بیشتر بی افروزم.

پدر عزیزم روزت مبارک.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 17:15  توسط چنور و پروین و ...  | 

دوباره هوای چشمهای تو را دارد .نگاهت انقدر به اسمان شبیه است که هر جقدر خسته دل مرده باشم باز شوق زندگی به رگهای بی جانم می دود .

کاش هیچوقت از خواندن حرفهایم خسته نشوی .

می شود به ارامش رسید و با خوشبختی پلک بر هم زد .

به تمام دیوارهای اتاقت حسادت می کنم .انچنان سخت تو را در بر گرفته اند که فرصت نمی کی سری به تنهایی ام بزنی .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 16:40  توسط چنور و پروین و ...  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 16:36  توسط چنور و پروین و ...  | 

به یاد مهربانیها و لبخند دلنشینت/شمعهای دنیا را در هجدهمین غروب  دومین ماه تابستان برایت

روشن میکنم . به یاد چشمانه تو حکایت بی انتهای عشق را می نویسم

تا بدانی محبت و عشق را از نگاه تو اموختم وبا تو اغاز کردم.

سالروز تولدت را با تقدیم سبدی پر از تنقلات صمیمانه تبریک  می گویم..

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 16:27  توسط چنور و پروین و ...  |