|
|
|
|
|
صدای باران را می شنوی؟ صدای که می خوره روی شیشه اتاقم. صدای غم من هم همینطور مثل صدای این باران است. هزار هزار بار خوشبحالت ای اسمان. حداقل کسی هست که به اشکهای بارانیت و به نوای دلت دل بسپارد. ای کاش من هم باران چشمهایت بودم که روزی از روی سورت اسمانی تو ریخته می شدم........... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 22:38 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
در گذشته ی نزدیک می اندیشیدم که حقیقت را یافته ام .حقیقتی که به گمانم در
ورقهای کتب یوگا .مارکس .نیچه و شاید در طبیعت اطرافم با آن برخورد کرده بودم.گاه ثابت و گاهی من ان را تعریف می کردم. و این اندیشه که من حقیقت را یافته ام مرا در برخورد با حقایق جدید ناتوان می ساخت.مدتهاست که ذهنم در آرامشی که حکایت از پذیرش حقایق ثابتی که محیط بر من القاء کرده خفته است .در گفتگوهای دو طرفه همیشه چیزی برای اموختن وجود دارد و من نیازمند این گفتگوی دوطرفه هستم .نیازی که حقیقت دارد و تنها انگیزه من برای این راه پیمائی طولانی می باشد.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 15:47 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||