|
|
|
|
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 17:8 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 10:31 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی قصه مرد یخ فروشی است که از او
می پرسند؟ فروختی؟ گفت نخریدند تمام شد... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 9:42 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
در دلم ابر تو می باره.
سینه ام داغ تو داره. من تن به داره عشق تو دادم. قلب پاکت حیفه برام بسوزه. گفتی که این قلب من عمری داره میسوزه. دل تو یه دنیا مهربانیه. دل من غم تو داره. OVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVEYOUILOVE |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 9:38 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
همین دیروز بود که چند نفری رو این وب کار کردیم. همه چیز تمام میشه و فقط خاطرات خوب و بد می مونه.چرا با هم خوب نباشیم؟ چرا قدر همدیگرو تا وقتیکه هستیم نمی دونیم؟وقتی می میریم حلوا خورای روی مزار واسه فضولی سرو کله شان پیدا می شه خدا جون فقط خودت رفیق نیمه راه نیستی.فقط خودت باوفا و بامرامی. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 9:58 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
انگار اسمون هم مثل من دلش گرفته اشک من هم مثل بارون مباره......... تصور کن ؟ قانون طبیعت چه با نظم و ترتیبه. اسمون ـاب ـخاک ـاتش -زمین ادم رو درک کردند اما ادمها هم دیگه رو درک نمی کنند
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 23:14 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
صدای باران را می شنوی؟ صدای که می خوره روی شیشه اتاقم. صدای غم من هم همینطور مثل صدای این باران است. هزار هزار بار خوشبحالت ای اسمان. حداقل کسی هست که به اشکهای بارانیت و به نوای دلت دل بسپارد. ای کاش من هم باران چشمهایت بودم که روزی از روی سورت اسمانی تو ریخته می شدم........... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 22:38 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
در گذشته ی نزدیک می اندیشیدم که حقیقت را یافته ام .حقیقتی که به گمانم در
ورقهای کتب یوگا .مارکس .نیچه و شاید در طبیعت اطرافم با آن برخورد کرده بودم.گاه ثابت و گاهی من ان را تعریف می کردم. و این اندیشه که من حقیقت را یافته ام مرا در برخورد با حقایق جدید ناتوان می ساخت.مدتهاست که ذهنم در آرامشی که حکایت از پذیرش حقایق ثابتی که محیط بر من القاء کرده خفته است .در گفتگوهای دو طرفه همیشه چیزی برای اموختن وجود دارد و من نیازمند این گفتگوی دوطرفه هستم .نیازی که حقیقت دارد و تنها انگیزه من برای این راه پیمائی طولانی می باشد.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 15:47 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 20:0 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 19:56 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا خودش خوب میدونه وجودم سراسر عشق به اوست .همیشه که نه اما اگر باهاش بد اخلاقی میکنم می خوام برای خودم باشه اما اون فکر میکنه ازش خسته شدم و بی خودی ازش بهونه می گیرم اما خودت بزرگی و میدونی این طور نیست و اندازه ی یک دوسش دارم اما اکر لایقش نیستم بیشتر از این عذابم نده .به قول شاعر اگر عشق گناه است من سر تا پا گناهم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 19:40 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
اين سنت های پايدار و چرخنده در ميان نسل ها اکثرا هويتی مذهبی ندارند. يعنی، در همين سرزمين های دور از ايران، ما کم ايرانی و چينی و ژاپنی و هندی و ... نديده ايم که مذهب خودشان را عوض کرده اند و با عوض کردن مذهب به سرعت مسجد و کنشت و کليسا و هر چه قبلا داشته اند تبديل به نيايشگاه مذهب تازه شده اما آن ها نيز همچنان سنت های ملی ـ فرهنگی خودشان را حفظ کرده اند. ديروز مسلمانی بوده اند که عيد نوروز را می گرفته و امروز مسيحی که عيد نوروز را می گيرد و يا به عکس.
در واقع اگر سنت را به دو قسمت کنيم و به يکی بگوييم «ملی ـ فرهنگی» و به ديگری بگوييم «مذهبی ـ فرهنگی» می بينيم که سنت های ملی در جان آدم ها به مراتب ماندگار تر از سنت های مذهبی اند. و اين واقعيت درست برخلاف نظريه ای است که مذهب را ريشه ای تر می بييند. نگاهی ساده کنيم به همين سرزمين خودمان ايران. ببينيد که قدمت مذاهبی که ايرانيان داشته اند و قدمت سنت های ملی که داشته اند چگونه بوده است. ما هنوز سنت های ملی خود را حفظ کرده ايم اما زمانی ميترايی بوده ايم و هنگامی زرتشتی؛ زمانی «محمدی» شده ايم، با تنوع های تسنن و تشيع و بهايي اش، از اين مذهب به آن ديگری رو کرده ايم اما نوروزمان همچنان نوروز است و چهارشنبه سوری و سده و مهرگانمان هم همان که هميشه بوده اند. شايد يکی از دلايل تفاوت اين دو در آن باشد که سنت های مذهبی هميشه با فشار همراه بوده اند. يعنی، حتی اگر پدر و مادری، به جای نهی از منکر و امر به معروف خشونت بار، به زبان مهربانی با کودکش از مذهب بگويند باز در تعاليم شان نوعی «بايد» وجود دارد: «بايد که نماز بخوانی و اگر نخوانی به جهنم خواهی رفت». يا: «اگر نماز بخوانی به بهشت می روی». چنين فشاری طبعا بين کودک و سنت مذهبی فاصله ای عاطفی بوجود می آورد حتی اگر پيوندی از سر ترس و احتياط نيز بيافريند. در حالی که برگزاری سنت های ملی ـ فرهنگی اختياری اند و همين اختياری بودن به فرد احساس انتخاب کردن می دهد و انتخاب اولين راه برداشتن فاصله ها می شود. مادر يا پدر ده ها بار بايد بگويد «بچه برو نمازت را بخوان» و تازه بچه بايد به سنی برسد که بتواند نماز بخواند. اما همان کودک در يک سالگی هم از ديدن آتش به وجد می آيد و از خوردن شيرينی و شنيدن موسيقی شاد و دست تکان دادن هايي که شبيه به رقص است لذت می برد. چرا که ميل شادمانی کردن و خنديدن جزو سرشت و طبيعت انسان است و در روش ها و عادت هاي آفرينده اين ميل از او جدا نيستند. در حالی که آن دسته از سنت هايي که جزو سرشت انسان نيستند طبعا هم دير تر در انسان جا خوش می کنند و هم زودتر قابل جايگزينی هستند. يعنی، به محض اين که انسان از مرحله کودکی بيرون آمد و فشارهای خانوادگی يا اجتماعی نبود اولين کاری که می کند، از يکسو، فرار از آن چيزهايي است که به زور بر او تحميل شده و، از سوی ديگر، رفتن به جانب همه ی آنچه هايي است که با سرشت و خوی انسانی ـ زمينی او نزديک اند. و چنين است که من فکر می کنم نتيجه ممنوعيت يا محدود کردن برخی از مراسم و سنت های فرهنگی ما، يا حرام دانستن آن ها، و يا بی تفاوت بودن نسبت به آن ها در اين بيست و هفت سال آن بوده که پيوند بين ما و سنت های ملی ـ فرهنگی مان از هميشه (حداقل از صد و پنجاه سال گذشته ای که تاريخ آن نزديک و کاملا روشن است) استوارتر شود. در واقع، هرگز چنين پيوندی بين مردمان ما و سنت های ملی ـ فرهنگی مان برقرار نبوده است و اين خود نشاندهنده آن است که می توان با راحتی خيال و به جرات گفت که سنت های ما از بين رفتنی نيستند، چرا که در عمق جان ما قرار دارند و جزو سرشت و طبيعت و خلق و خوی ما شده اند. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 19:34 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
شنیده ای گه می گویند پس از اشتی خوشی؟
حتی اخمهایش ودادزدنهایش رادوست دارم. می ترسم نمی دانم از چی وچرا؟ همه چیز تو زندگی ادمها قشنه اما..... منی که خیلی مغرور هستم وولی غرورم را برایش زیر پا گذاشتم . تا اخریش هم همون منتکش سابقم... وختم کلام. دوست دارم.................................................دوست دارم.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 19:31 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
اخرش همه ی ما چه مسلمان مسیحی زرتشتی یهودی وکلیمی یه وجب جارو می گیریم و این اتفاق میافته .پس چرا شباهت ها رو نمیبینیم و فقط دنبال تفاوت ها هستیم .که چی بشه ؟من حاضرم یک زرتشتی بمیرم تا یک مسلمون که فقط اسم مسلمون داره ؟مثل خیلی ها که کم نیستن و فقط بلدن الکی ذکر بکن اگه راست میگن یه خورده تو اعمالشون اینو نشون بدن . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 19:27 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
بارها دیده ام، که شیعه ها گمان می برند که "عمر" نسبت به "علی" نفرت داشته و آنرا از مستندترین ماجراهای تاریخی دینی-مذهبی می دانند از همین جمله است. هرچقدر سنی دلیل محکم و شاهد موثق بیاورد که دست کم ایندو نسبت دامادی به هم داشته اند، با هم مشورت می کرده اند، همرزم بوده اند...؛ شیعه قبول نمی کند و هر چند در اغلب موارد ناچار به حقانیت این موارد دارد، ولی به هر حال "ماهیت تاریخی و کلی ماجرا" برای او مشخص است، چرا که ذهنیت او از بالا به پایین ساخته شده و انطباعات حسیه تاریخی، "باید" با آن هماهنگ باشند والا از آنها چشمپوشی خواهد شد... . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 11:40 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز و فردا روز بزرگی برای همه مسلمانان جهانه
مسلمان. مسلمان .مسلمان.مسلمان. فقط بلدند دم از مسلمانی بزنند .دیگه نمیگند که همه ما از یک خدای واحد خلق شده ایم.برای یه کسی که خدا در عین واحد بودن را قبول دارداین همه اختلاف و تمایز برای چیست؟ منی که خدا را قبول دارم چه لوزمی داره که به من بگن که جای من مستقیم تو بهشت یا جهنم ... مگه انها پیش خدا برگشته اند. روز مبعث پیامبر اسلام و اخرین خاتم انبیا جهان را که بزرگترین عید مسلمانان و عاشقان است صمیمانه تبریک می گویم.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 10:35 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
وقتی بهش می گم دوست دارم وقتی بهش می گم عاشقتم باورش نمی شه.... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 19:53 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 20:5 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 20:4 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 20:3 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 20:2 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 20:1 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 20:0 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 19:59 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
ما كه دار و ندارمان اين ست: دل ناقابلي كه مال شماست تو كه تحويل هم نمي گيري سال هشتاد و پنج سال شماست " 8 " يعني پرنده مي ميرد " 5 " يعني دل مرا بشكن مگر از من اجازه مي گيري بال من هم كه نيست بال شماست آي آقا سلام مي بخشي آي خانم سلام حال شما؟ تو كه تفسير « احسن الحالي » حال من خوب نيست حال شماست دل كم سن و سال ما حيف ست چند تايي بهار كم ديده سايه ي مادري ت بر سرمان دل ما طفل خردسال شماست هفت سال سياه بي تو گذشت هفت سين من از تو خالي شد مثل مصراع خالي از تشبيه مثل بيتي كه بي خيال شماست من كه چيزي نخواستم خاتون پس بيا عادلانه قسمت كن خاطرات گذشته مال من ست سال هشتاد و پنج مال شماست |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 19:54 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر گناه تو باشي، گناه بسيار ست چرا كه خاصيت اين نگاه بسيار ست تويي كه در قفس چشم هات بي ترديد پرنده هاي سفيد و سياه بسيار ست چراغ چشم تو روشن نمي شود ديگر كه آفتاب زيادست و ماه بسيار ست كدام راه مرا مي برد به تركستان؟ ببين به كعبه رسيديم ... راه بسيار ست برو به قصر عزيزان ولي مواظب باش آهاي يوسف گمگشته چاه بسيار ست اگر كلاه سرم مي رود ملالي نيست |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 19:52 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
بهترین ادم بعد از خانواده می توانددوست باشد کلمه دوست را هر کسی نمی تواندبگوید فهمیدی ای دوست من اما عاشق شدن که گناه نیست کاشی بودی و درک می کردی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 19:38 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
این تصویری از ادمهای چشم سفید.......
ودورو .... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 19:29 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
برای زیستن دو قلب لازم است
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 19:25 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم. ای بهار زندگی ام اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد برگرد باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده. بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم بدان که قلب من هم شکسته بدان که روحم از همه دردها خسته شده. این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد. بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 19:21 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا! دلم می خواهد شبیه بی کس ترین آدمهای روی زمین باشم شبیه آدمهایی که جز تو یاوری ندارند از عظمت مهربانیت در حیرتم چگونه به من محبت میکنی در حالی که در سرزمین وجودم فصل سرد شیطانی حاکم است. خدایا! سجده میکنم در برابرت که اینقدر در برابر من و گناهان من صبوری کمکم کن تا این مهربانی هایت را درک کنم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 19:18 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
یعنی چه ؟! یعنی چه ؟! یعنی چه ؟! یعنی چه ؟! یعنی چه ؟! یعنی چه ؟! یعنی چه ؟! یعنی چه ؟! منی که هر وقتی بخوای
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 19:9 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
ای دورترین ساحل رویای من
ای عشق بزرگ در دلم پیر شده
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 19:3 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
من را هم با خود ببرید...
تو این روزگار وحشی من را تنها نذارید... کمک ...کمک....فریاد رسی نیست....
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 18:58 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر عشق گناه است الهی من سراپا گناهم.... هرکس تو زندگیش نمی تواند عاشق بشه.... عاشق نشده ای تا گشنگی یا دت بره .... عاشق نشده ای تا اشک هایت روی گو نه هایت سرازیر شود... عاشقم پس چرا عاشق نباشم من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست و عجل سرزده می اید راه فراری نیست پس چرا عاشق نباشم ؟؟؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 13:14 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
تهی و خالی شدم از هر چه در چشمانت بیداد می کرد بیاد دارم روزگاری را که در کوچه پس کوچه های دلت قدم بر می داشتم رمانی که احساس می کردم در خلوت سرایت مانند یک رویا ماندگارم و امروز سالها می گذرد که نگاه دریایی ات را گم کرده ام و من مانند ماهی کوچکی دور از اب چه معصومانه جان دادی. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 12:53 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
با تو
میخواهم تا اخر عمر خانه نشین خیال تو باشم.به یاد رفتنت مثل ابرها بغض کنم . به نامه های ننوشته ات پاسخ بدم واز پشت پنجره به ارزوهایت سلام کنم . می خواهم تا انتهای این جاده بی قرار تو باشم وتمام لحظه ها را به عشق دیدن تو طی کنم .می خواهم با تو از حادثه ها عبور کنم .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 12:47 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
تقدیم به قشنگ ترین فصل زندگیم پدرم
تو به من امو ختی با عشق و زیستن را و به من یاد دادی محبت را . دریا ی محبتم را نثار وجودت می کنم.تا شاید ذره ای از محبتهایت را سپاس گفته باشم. من فانوس لحظه هایم را با تو رئشن کرده ام و دوست دارم با یاد تو ان را بیشتر بی افروزم. پدر عزیزم روزت مبارک..... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 17:15 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
دوباره هوای چشمهای تو را دارد .نگاهت انقدر به اسمان شبیه است که هر جقدر خسته دل مرده باشم باز شوق زندگی به رگهای بی جانم می دود .
کاش هیچوقت از خواندن حرفهایم خسته نشوی . می شود به ارامش رسید و با خوشبختی پلک بر هم زد . به تمام دیوارهای اتاقت حسادت می کنم .انچنان سخت تو را در بر گرفته اند که فرصت نمی کی سری به تنهایی ام بزنی . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 16:40 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 16:36 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
به یاد مهربانیها و لبخند دلنشینت/شمعهای دنیا را در هجدهمین غروب دومین ماه تابستان برایت
روشن میکنم . به یاد چشمانه تو حکایت بی انتهای عشق را می نویسم تا بدانی محبت و عشق را از نگاه تو اموختم وبا تو اغاز کردم. سالروز تولدت را با تقدیم سبدی پر از تنقلات صمیمانه تبریک می گویم.. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 16:27 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
نامهای پسران
سردشت(نام شهری در کردستان ایران) نام های دختران
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 15:54 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام نوا جان
شما بیوگرافتونو کاملا" درست گفته اید؟ اینجانب یعنی ما اصلا" تقلب نکردیم .حالا بماند .ماه پشت ابر که نمی ماند البته به قول شاعر .... من دانشجوی تویسرکان ترم دوم مترجمی زبان انگلیسی هستم .دوستم هم ترم دوم پرستاری است. اما فکر می کنم شما درست نگفته اید ...... فکر کنم شما را می شناسم... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 17:56 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب هم از اون شبهای که باید در تنهای به سر ببریم.....
نوا جون منتظر یم ..... اگه میتونی در ساخت این وب کمک کنی ممنون میشیم............ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 19:58 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
طناز جان تولدت مبارکباد
۱۳۶۵/۱/۱۵ ارزوی موفقیت برات.. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 17:55 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
امیدوارم که از دست ما ناراحت نباشی.... ببخشید ها شما شاه دزد ید و من یعنی ما سارق تشریف داریم..... به جون داداش کایکو ما بی گناه هستیم .اگر خواستی ما را محاکمه کنی به ریس بزرگ میتیکومان و شینسه خبر بده....
منتظرت هستیم.... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 17:53 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق يعني فوتبال...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 19:37 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
دوست داشتن از عشق برتر است . عشق يک جور
جوشش کور است و پيوندي از سر نابينائي ، اما دوست
داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال
عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هرچه از غريزه سر
زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميکند
و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارددوست داشتن نيز
همگام با آن اوج ميابد
عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ هاي تقريبا
مشابهي متجلي ميشود و داراي صفات و حالات و
مظاهر مشترکي است ، اما دوست داشتن در هر روحي
جلوه خاص خويش دارد و از روح رنگ ميگيرد و چون روح
ها برخلاف غريزه ها هر کدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و
طعمي و عطري ويژه خويش دارد ، مي توان گفت که به
شماره هر روحي ، دوست داشتني هست
عشق با شناسنامه بي ارطبات نيست و گذر فصل ها و
عبور سالها بر آن اثر ميگذارد ، اما دوست داشتن در
وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميکند و بر آشيانه
بلندش روز و روزگار را دستي نيست
نهان يا آشکار ، رابطه دارد . چنانکه " شوپنهاور" ميگويد : (( شما بيست سال بر سن
معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي
احساستان مطالعه کنيد ))!
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب
زيبائي هاي روح که زيبائي هاي محسوس را به گونه
اي ديگر ميبيند . عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون
صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و
سرشار از نجابت
طول بينجامد ضعيف ميشود ، اگر تماس دوام يابد به
ابتذال ميکشد .و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و
(( ديدار و پرهيز )) ، زنده و نيرومند ميماند . اما دوست
داشتن با اين حالت نا آشناست . دنيايش دنياي
ديگريست |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 21:42 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
زیبای....نگاره ای نیست که ببینیدیش یا نوایی که بشنویدش بلکه نگاره ای است که می توانیدش دیدش گرچه چشمانتان بسته باشد و نوایی است که می توانیدش گرچه گوشهایتان بسته باشد. زیبای شیره تنه پر شیار درخت نیست و نه بالی که به چنگالی بسته باشد . بلکه باغی است همیشه بهار و فوج فرشتگانی است همیشه در پرواز |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 0:24 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||
|
|
|
|
|
بعضی ها می اندیشند کار هنر صرفا" تقلید از طبیعت است.اما طبیعت بسیار بزرگ تر و ظریف تر از ان است که بتوان از ان تقلید موفقیت امیزی کرد. هیچ هنرمندی هرگز نمی تواند حتی کوچک ترین دیده های استثنایی و معجزات طبیعت رادر اثر خویش باز نمای کند. از این گذشته در تقلیداز طبیعت چه حسنی وجود داردهنگامی که طبیعت اغوش خود را به روی همگان گشوده و در دسترس همه کسانی است که می بینند و می شنود ؟ کار هنری بیشتر فهم طبیعت و اشکار ساختن معناها ی ان برای کسانی است که قادر به فهم ان ها نیستند.انتقال روح درخت است نه تولید چیزی کاملا" شبیه درخت اشکار ساختن ضمیر در یاست نه ترسیم موج های کف الود بی شمار یا اب های ابی فراوان.رسالت هنر بیرون کشیدن ناشناخته ها ست از دل اشنا ترین چیزها...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 22:59 توسط چنور و پروین و ...
|
|
||